روزها و شب های ...

روز که شروع میشه دوست دارم زودتر تموم بشه شب بشه و بخوابم. شب که میشه به خودم میگم فردا روز بهتری یه! میخوابم. فردا میشه و ... دوباره دوست دارم زودتر تموم بشه شب بشه و بخوابم و...

اون روز بهتر نمیاد که نمیاااد!!

...

گاهی فقط به یک آغوش نیاز دارم . نیاز دارم بین دو تا بازو باشم... فقط احاطه شده باشم ... شاید حتی بین بازوهای یک عروسک بی روح هم کفایت کنه! اما نیست حتی اون هم نیست!

...

نا امیدی از همه چیز ، تسلیم شدن و کنار کشیدن بیشتر از سعی برای امید داشتن و خندیدن و جنگیدن آرام ام میکند!  مگر همه ی این جنگ ها برای آرامش نیست؟!!! همین الان هم میتوانم داشته باشم وقتی بگویم همه اش مال شما من هیچ چیز نمیخواهم! فقط بس کنید...

...

اه...با خودم قرار گذاشته بودم خوب بنویسم از امید ها و زیبایی ها بنویسم... هستند ... از آنها هم میشود نوشت... راستش خودم هم دیگر از ناله های خودم حالم به هم میخورد... اما انگشت هام به حرفا م گوش نمی کنند!!

/ 2 نظر / 11 بازدید
نیلوفر

ulduz جان روزت مبارک ... عزیزم تو این جوونی این همه انرژِی منفی ... آخه چرا ؟ هیچ وقت بهش گفتی بهش نیاز داری ؟ هیچ وقت خودت رفتی سمتش ؟ هیچ وقت ازش خواستی بیشتر حمایتت کنه ؟ شاید غرور زیاد باعث شده ازش دور شی ... یه مدت بی خیال همه اتفاقات و تلخی ها شو ... فکر کن برای اولین باره اونو میبینی ... بدون هیچ پیش داوری و فکری بهش نزدیک شو ... ببین چی میشه ... اونجا نمیدونم مشاوره میتونی بری یا نه اما پیشنهاد میکنم حتما تونستی برو مشاوره ... گاهی درد و دل با یه غریبه قابل اعتماد میتونه آدمو سبک کنه ... گاهی نمیشه به تنهایی همه مشکلات رو به دوش کشید ... باید کمک گرفت

نیلوفر

دور از جونت عزیزم ... وقتی همه تلاشت رو کردی حداقلش اینه که دیگه ای کاش برات نمی مونه ... امیدوارم بزودی همه چی روبراه شه [قلب]