غم خانه

غم خانه دلم دوباره لبریز شده است. هر وقت که لبریز میشود دیگران نیز غمم را میبینند و میفهمند.

هر کاری که میکنم  پنهان نمیشود غمم. دیگر در دلم جا نمیشود...

تنهایی و حسرت امانم را بریده است. دیگر نمیتوانم تظاهر کنم خوشحالم ... تظاهر کنم همه چیز خوب است ... دلم میخواهد تنها باشم. جایی باشم که فقط من باشم و خدا. مجبور نباشم به هر چهره ای که مغزم میگوید میشناسی اش لبخند بزنم و سلام کنم. مجبور نباشم کسی را برای آنچه که هستم و میخواهم باشم قانع کنم.

دلم عجیب گرفته!

نمیدانم چه چیز انتظارم را میکشد.مثل کوری هستم وسط یک کویر و به دنبال سرپناه...

هر چند هنوز میگویم شکر

شکر خدایا شکر

شکر که هستم و نفس میکشم هنوز ...

/ 0 نظر / 6 بازدید