میدونی چه حسی دارم؟

با دستای خودت داری منو خفه میکنی!من با نگاهم التماست میکنم که نکن! نگاهم ام نمیکنی حتی... چشماتو بستی انگشت هاتو بیشتر و بیشتر روی گلوم فشار میدی... نفسم که خاموش شد از دستت می افتم روی خاک. همونجا زمین رو میکنی و خاکم میکنی! بعدش پشیمون میشی و شروع میکنی گریه کردن... گریه میکنی گریه میکنی و میخوای که برگردم! خاک رو میکنی! خاک رو میکنی جنازه ی سرد و کبود شده ی منو دوباره تو آغوش ت میگیری . میخوای که زنده بشم! میخوای که زنده بشم... چطوری آخه؟ اما میخوای... میخوای که معجزه بشه... واقعا میخوای. معجزه میشه و زنده میشم! دوباره تو چشمام نگاه میکنی و لبخند میزنی. دوباره محکم منو تو آغوشت میگیری. دوباره میزاری گرمای وجودت رو حس کنم! بعدش دوباره... دوباره دستاتو روی گلوم فشار میدی! من دوباره نگات میکنم... تو دوباره نمیبینی. تو دوباره چشماتو میبندی و انگشتاتو محکم تر فشار میدی... 

اوهوم. این کاریه که تو داری با من میکنی. لطفا نکن...

  

/ 0 نظر / 28 بازدید