معجزه

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمیتوان کرد، الا به روزگاران...

اگه جناب سعدی زنده بود ازش میپرسیدم آیا عکس این هم صادقه؟ یعنی اگه به روزگاران مهری از دل رفته باشه باز هم میشه برگردوندش؟حتی به روزگاران؟
میشه معجزه ای کرد و تکه های شکسته ی جام شیشه ای را به هم وصل کرد؟
میشه عشق مرده رو دوباره زنده کرد؟
همیشه راهی که انتخاب میکنیم پایانش نامعلومه... باید با امیدها پیش رفت... هر وقت امیدی زنده شد باید به دنبالش رفت...
دارم به این فکر میکنم که شاید نباید همیشه همه چیز رو به عقل ناقص سپرد...
شاید راحت تر و آسوده تر باشد اگر خود را به دست سرنوشت بسپاریم و آنچه که هست را با تمام وجود بپذیریم
هر چند برای من همیشه درستی ملاک بوده نه راحتی و آسودگی...
اما این روزها
آنقدر خسته ام که..
آنقدر
خسته ام
که
دلم میخواهد چشم هایم راببندم و خود را رها کنم...
مانند راه گم کرده ای بی پناه ،در وسط دریایی خروشان هستم.دلم میخواهد خود را در میان این امواج خروشان رها کنم...بی هیچ ترسی و پر از آرامش و امید... نمیدانم مرا به کدام ساحلش خواهد برد...نه توان ایستادن و پیدا کردن راه را دارم...و نه حتی میلی برای پیدا کردن راهی که نمیدانم راه است یا بیراهه... به معجزه دل بسته ام... به معجزه ای که مرا در آغوش خود بگیرد وبه ساحل امن آرامش برساند...
برای خدا که معجزه کردن کاری ندارد...کافیست از او بخواهم...برایم معجزه خواهد کرد میدانم!

/ 1 نظر / 10 بازدید
محمد

اگر موافق با تبادل لینک هستید به من پیام بدهید ممنون[گل] موفق و پیروز