خانه ی تنهایی من

به خانه ی خالی از عشق ام برگشته ام
برگشته ام
و سعی میکنم خودم را متقاعد کنم که مشغول یافتن و ساختن عشق هستم...
به آینه که نگاه میکنم
قبل از آنکه از من بپرسد چه میکنی!!!‌از اوی در آینه روی گردانده ام
این خانه طعم تنهایی میدهد...
و در هیچ کجای آن تکه های آن عشق کهنه و از هم گسسته پیدا نمیشود
نمیدانم کِی بود
که من
تنهایی ام را اول  در میان چشم های تو و لا به لای انگشتانت و میان بازوان سردت و بعد در همه جای این خانه پیدا کردم
من در چشم های تو تنهایی ام را میبینم
آری این تنهایی من است که همه ی این خانه را پر کرده است
میدانی!
برای تنها بودنم نبودنت نیاز نیست
نگاهم که میکنی همه ی وجودم را تنهایی میگیرد...
نگاهم که میکنی شرم میکنم.
احساس میکنم همه ی من ِ تهی و تنها را میبینی
احساس میکنم یک ظرف خالی ام و تو ته ِ ته ِ تهی ِمرا میبینی
میبینی و میدانی که چیزی  برای تو ندارم. خالی ِ خالی ام
بی هیچ چیز و پر از تهی
پر از تنهایی
من و این خانه پر از تنهایی  هستیم

پس کجاست؟ تکه های عشقمان را کجا پنهان کرده ای؟
من
برای عید
همه ی خانه را تکاندم

اما چیزی پیدا نکردم...

میدانم که چیزی جز تنهایی در این خانه نیست!

/ 0 نظر / 8 بازدید