۵ سال گذشت

به قول سهراب:

"...خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست."

دقیقا نمیدونم این شعر چه ربطی به اون چیزی داره که الان میخوام بنویسم! اما به ذهن ام اومد. اینکه چطور میشه عشق رو در همه جا دید...میشه نور رو برای گیاهان مثل غذا دید ... میشه ام مثل عشق دید...واقعا... این عاشقا ان که دنیا رو قشنگ تر میبینن. این عاشقا ان که زندگی رو بردن ... خوشا به حال عاشقان... و خوشا تر به حال عاشقانی که دست معشوق روی شانه ی آنهاست...

و

به قول فروغ:

"درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه ی باد

کجاست خانه ی باد..."

حتی عاشق باد بودن و مدتها به خاطر یک نوازش در انتظار نشستن هم بهتر از عاشق نبودن است...

حتی یک عشق نیمه جان و کهنه را زنده کردن و برایش زجر کشیدن هم بهتر از بی عشق نفس کشیدن است...

فردا پنجمین سالگرد طلوع یک عشقه... عشقی که حالا بعد ۵ سال خیلی زخمی یه ... اونقدر که بودنش رو ، وجودش رو و  نفس کشیدنش رو  فقط مدیون معجزه ی  خود عشقه...

دوست دارم حتی شده ادای عاشق هارو در بیارم... بگم ۵ سال از عاشقی مون گذشت...نگم چطور گذشت...نگم چه ها بر سر عشق مون اومد... چشمامو ببندم و فقط به اولین روز و به امروز  فکر کنم ... به اولین روز که کوه امید بودم و سرشار از عشق... و به امروز که ذره ای امید و یک عشق نیمه جان، مرا بیشتر از روز اول شبیه خوشبختی کرده...

اصلا میدانی چیست!

سال ها و اعداد دروغ میگویند...

بیا فکر کنیم روز اول است. چه کسی میتواند ثابت کند که نیست...

میدانی ازل و ابد در جایی به هم پیوسته اند و اول و آخر بی معناست... هر جایی میتواند آغاز و یا پایان باشد... بیا امروز را روز اول دنیا بنامیم...

"کسی نیست... بیا زندگی را بدزدیم و انگاه میان دو دیدار قسمت کنیم!

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را"

/ 0 نظر / 9 بازدید