دوباره خودم

به هر حال زندگی رو باید زندگی کرد. گاهی باید درد کشید نباید فرار کرد از درد... مثلا مادر شدن یک اتفاق خیلی زیباست که با یک عالمه درد و رنج جسمی و روحی همراهه. هیچ چیز ارزشمندی بدون درد بدست نمیاد... زندگی ملغمه ی عجیبی از درد و عشق و غم و رنج و شوق و زیبایی  است. نمیفهمی الان کدامش هستی از هر کدام چقدر هستی. اینها را نمیشود کنترل کرد نمیشود اندازه گرفت. فقط میدانی در میان همه ی اینها هستی! 

فهمیدم که من خیلی ضعیف بودم تا الان . فهمیدم که هرگز خودم را دوست نداشتم در حالی که خیال میکردم دارم. این هم یکی از دروغ هایی بوده که به خودم گفته بودم. هنوز نمیدانم چقدر دروغ دیگر به خودم گفته ام... زمان نشان خواهد داد. تنهایی شاید کمک ام کند دست خودم برای خودم رو شود. کمکم کند خودم را پیدا کنم... من همیشه از تنهایی میترسیدم و فراری بودم. از خودم فراری بودم. من بود کسی که دیگران دوستش دارند. من به تنهایی هیچ چیز نبود... حالا من مانده ام و خودم.

باید بیشتر با خودم حرف بزنم. بیشتر با خودم خلوت کنم. 

/ 2 نظر / 15 بازدید
نیلوفر

درسته عزیزم بلاخره باید زندگی کرد ... تو هر قسمتی از زندگی که باشی بازم به یه دلیلی مشکل ، نگرانی ، غم و ... باهات هست ! مهم اینه بتونیم تو این مسیر جون سالم به در ببریم یا به نوعی خودمونو تطبیق بدیم با شرایط ! [شرمنده] برات بهترین ها رو آرزو دارم [قلب]

نیلوفر

در واقع بخوایم نخوایم تطبیق داده میشیم دقیقا ! [تعجب][قهقهه][دست]