زندانی

دارم به جدایی فکر میکنم
به اینکه نباشی
دارم تصورش میکنم زندگی بدون تو رو . شب میام خونه. شام درست میکنم اما دیگه قرار نیست تو بیای  . دیگه چشمم به ساعت نمیمونه و منتظر کسی نیستم.دیگه صدای تلوزیون از خونه م نمیاد.تو این خونه فقط تو بودی که تلوزیون تماشا میکردی.خونه سوت و کوره و شاید از ترس سکوت آهنگی تکراری و خسته کننده فضای خونه رو ملال آور تر کرده و تختخواب ام  تنهایی و گریه های منو انتظار میکشه.صبح کسی نیاز نداره تا من به خاطرش بیدار شم و براش صبحانه آماده کنم. حتی اگه تا فردا صبحش ام بیدار نشم کسی رنجیده و ناراحت از در خونه بیرون نمیره.
اووووه...
میبینی همه ش دارم از بدی هاش میگم .میخوام ببینم فکر کردن به اینا میتونه منو از فکر جدایی تو بندازه؟نمیگم دیگه غر نمیشنوم .نمیگم دیگه بهم توهین نمیشه دیگه شبا مجبور نیستم نقش یه عروسک زیبا اما بی روح رو برات بازی کنم و تو هم اونو طردش کنی.از حس اینکه کسی ازم متنفره اما مجبوره تحملم کنه رها میشم. دیگه تحقیر نمیشم و دیگه لازم نیست به کسی بفهمونم که من هم آدمم...
مثل زندون میمونی برام. زندونی که بهش عادت کردم و حتی شاید دوسش دارم. احمقانه ست اما من مثل زندونی میمونم که دیگه از آزادی میترسم. نمیدونم اون بیرون چی انتظارمو میکشه و شاید به همین دلیله که ترجیح میدم تو همین زندون خودم بمونم.

/ 0 نظر / 9 بازدید