بلد شده ام...

خدا می داند چقدر از تو ممنون ام. از تو یی که در بدترین شرایط مرا فهمیدی!

فهمیدی و به من فهماندی که عشق آنقدر ها هم پیچیده و سخت نیست!

یادم دادی گاهی باید ایستاد و جنگید...یادم دادی چطور می شود در یک آن دل به دریا زد و همه ی خودخواهی ها را کنار گذاشت و ... همه ی حرف ها و حدیث ها... همه ی چرا اینطور ها و چرا آنطور ها را خط زد و نا امیدی را به امید تبدیل کرد!

یادم دادی در کلمه ها دنبال عشق نگردم... یادم دادی ساده و بی توقع کنار هم زندگی کردن ته عشق است! یادم دادی تنها چیزی که ارزش جنگیدن دارد با هم بودن است.

با اینکه بلد شده ام ساده و آرام زندگی کردن را...  با اینکه بلد شده ام هر بار که در چشمانت نگاه می کنم توی دلم بگویم خدایا شکر... بلد شده ام "وقت نامهربانی ات به یاد مهربانی هایت باشم و وقت مهربانی ات نامهربانی هایت را فراموش کنم"... با اینکه لحظه هایم کنار تو آرام است...

میخواهم اعتراف کنم ! اعتراف کنم که من شاد بودن را بلد نیستم!

نمیدنم این جمله از که بود که میگفت:"در پایدارترین شادی ها غمی نهفته است". این غم لعنتی رها نمی کند مرا!

دکتر گیاه پزشک میگفت طبع تو سرد و خشک است... یعنی سودا داری.میگفت آدم های با این مزاج همیشه یک غمی توی دل شان هست و با آن زندگی میکنند...

مانده ام حیران! شاید صاحب آن جمله هم مانند من طبع ش سودا بوده! یا شاید متولد پاییز بوده...

از چه حیران ام؟ دوست ندارم بگوییم پس من چه؟ دوست ندارم بگوییم اگر شاد بودن یا نبودن و یا دیگر خصوصیات آدم ها به طبع شان و سال و ماه تولد شان و یا حتی ژن هایشان بستگی دارد پس آن منی که ادعا میکند اختیار دارد و تصمیم می گیرد نقشش کجاست؟ دوست ندارم اینطوری فکر کنم

مگر من مجموعه ی همه ی اینها نیستم؟ مگر من همانی نیستم که در فلان ماه و فلان سال و روز متولد شده ام؟ مگر مادر من وقتی مرا باردار بود و درون خودش داشت مرا می ساخت فلان چیزها را نخورد؟ و فلان چیزها را احساس نکرد؟ مگر طبع من نیست که سودا ست؟ پس اگر جبری هم وجود دارد دوست دارم یاد بگیرم دوستش داشته باشم! چون مختص خود من است!

مگر به دنیا آمدن ام جبر نبوده؟ پس بگذار زندگی ام هم جبر باشد... هر چه هست شیرین است. دوستش دارم چون هدیه ی خداوند است به من.

راستش را بخواهی!

من از تو بریده بودم! خیال میکنم این هم جبر خدا بود که مرا به تو و تو را به من بازگرداند.

بلد شده ام خدا به من مهربان تر است تا من به خودم!

/ 8 نظر / 10 بازدید
سامان

[گل][گل][گل][گل]آسمان دیده ام ابری شده شانه ای کو؟ تا بگریم زار زار رعد و برق بی پناهی می زند روی تکرار سکوتی مرگبار پرتو نوری مرا دعوت نمود تا که اسرار دلم تبعید شد کنج یک مخروبه متروکه ای حکم توقیف دلم تمدید شد در زمستانی که می اید ز راه یک نفر از شهرتان خواهد گذشت آسمان دیده اش ابری شده خسته پا،دامن کشان ،خواهد گذشت[گل][گل][گل][گل]

سحر

عزیزم، تو با این روح لطیف و طبع شاعرانه، حتما میتونی شادی ای رو که واقعا استحقاقشو داری به دست بیاری، با امید به خدا. برات دعا میکنم دوست خوبم.[گل]

مجتبی

نیروی برتر من خداست نیروی برتر دیگران شاید چیزی دیگر باشد واژه نیروی برتر برای این اینست که وارد حدومرزهای دیگران نشویم و نیروی برترشان را نام گذاری نکنیم

سرسخت

دوست دارم همیشه دوست داشته باشم، چون مختص من است...و همیشه دوست خواهم داشت. حتی اگر نمانی و نخواهی. نوشته ات خیلی زیبا بود عزیز. [گل][گل][گل]

علی فاریابی

با سلام... زیبا بود و احساساتتان را به خوبی بیان کردید... این احساس فقط مختص به شمانیست ... سالم و شاد و پیروز باشید[گل]

سرسخت

دوست دارم ، اونم به همین حالتی دربیاد که گفتی... بهم یاد بده نه اینکه من مجبور شم بهش بگم چیکار کنه، یا نکنه... که البته از اون طرف می افتیم! چون دوست نداره کسی بهش بگه چیکارکنه!![نیشخند] [گل]