...

یه روز چشاتو وا کنی
میبینی من تموم شدم...
خسته ام.از اینکه این راه و هی میرم و برمیگردم و دوباره و دوباره تکرارش میکنم خسته ام
تقصیر تو نیست! چرا باید امید واهی به دلم میدادم.چرا باز هم باور کردم که میشه به هیچ هم امید بست!
برام خیلی عجیبه که کنارت دارم ذوب میشم و نمیبینی!
چطور ممکنه که  ۲ تا آدم این حد همدیگه رو نفهمن؟ و چطور دوست داشتن میتونه بین دو آدمی که حرف همو نمیفهمن وجود داشته باشه؟
پس این چیه بین ما؟ چیه که نمیزاره ترکم کنی. چیه که وادارت میکنه موجودی رو تحمل کنی که باعث رنج ت میشه؟
برام عجیبی
نمیفهممت
دوست داشتنت رو نمی فهمم... دغدغه هاتو نمیفهمم... فکرت رو نمی فهمم... نگاهت رو نمی فهمم...حرفت رو نمی فهمم
تنهام بزار
خواهش میکنم
........
رو سر بنه به بالین/تنها مرا رها کن
ترک ِ منِِ ِ  خراب ِ شبگرد ِ مبتلا کن

/ 0 نظر / 10 بازدید