باز هم خسته!

نمیدانم چرا این دل گرفتن ها و خستگی های من تمامی ندارد!

همه چیز خوب است ...هیچ غصه ای نیست... آرام ام کنار تو... دنیا با من مهربان شده... اما من دلم گرفته... نمیدانم چرا! ... شاید بیماری دل گرفتگی گرفته ام! ... شاید عادت کرده ام به غصه خوردن...شاید هم خوشی زیر دلم زده!

خسته لغت خوبی نیست آخر خیلی بیشتر از خسته، خسته ام.

گاهی احساس میکنم با این بیماری دل گرفتگی حال به هم زنی که دارم ترا هم خسته خواهم کرد. ترا از دست خواهم داد...

مرا پیش یک پزشک دل ببر. ممکن است بیماری ام به تو نیز سرایت کند!

لعنتی مانند حساسیت پوستی ام درمان قطعی ندارد گویا!  عمری ست با آن زندگی کرده ام. هر وقت خواسته آمده و هر وقت خواسته رفته! از اینکه نمیتوانم کنترلی رویش داشته باشم احساس درماندگی میکنم!

مرا پیش یک پزشک دل ببر !

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
سحر

چیزی شبیه این ها را من چند شب پیش در دفتر خاطراتم نوشتم. بیماری دل گرفتگی مختص تو نیست و شاید خیلی هم ربطی به شرایطی که در آن زندگی می کنیم نداشته باشد. همه گیر شده لا مصب.