اشتباه کن ولی اشتباهی کن که بعدا بتونی خودت رو به خاطرش ببخشی!

وای به روزی که آدم نتونه خودش رو ببخشه.

/ 9 نظر / 17 بازدید
کویر

نکنه کار به جاهای باریک رسیده[تعجب][نگران] نگو که با دمپایی همسرو زدییش [نیشخند][زبان]

نیلوفر

جدا شدید ؟ رسمی یا موقتی ؟ [ناراحت] تو الان باید خودتو ببخشی یا اون ؟ [اوه]

کویر

زندگی معلم بزرگیه که برای اموزش هاش تاوان بزرگی هم میگیره .[ناراحت] انشالاه به خیر هر دوتون تموم بشه هر دو مسیر پر برکت تری رو شرو کنید[گل]

سحر

اولدوز عزیزم سلام. چندین ماه بود که یه حس عجیب ناخوشایند نمیذاشت بیام تو فضای مجازی، نه خونه ی دوستام، نه حتی صفحه ی شخصی خودم. امروزم اتفاقی چشمم که افتاد به فیدخوانم، یهو وسوسه شدم فقط بازش کنم ببینم چندین هزار تا پست نخونده توش دارم! اما طبق معمول که هر وقت تو رو توی به روزشده ها میدیدم، اول از همه صفحه ی تو رو باز میکردم، نتونستم طاقت بیارم و صفحتو باز کردم. اما آخرین مطالبت انقدر گیج و متحیرم کرد که مجبورم کرد آرشیوتو از دی پارسال کلا بخونم. چققققدر برات غصه خوردم، چققققدر نگرانت شدم، چققققدر ناراحتت شدم. غصه خوردم که چرا تو، توی به این عزیزی، توی به این لطیفی، توی به این هنرمندی، تو با این طبع لطیف هنرمند که انقدر زیبا بلدی احساسات رو تبدیل به کلمات کنی، این قددددر درد کشیدی، این قدددر عذاب کشیدی ....

سحر

نمیدونم چی بگم! از دست خودم عصبانی شدم که چرا نبودم توی اون روزها. هر چند نمیدونم که بودنم آیا فایده ای ام داشت، آیا به دردی میخورد یا نه؟! اما فقط از خودم عصبانی شدم، از شدت غصه. هنوزم زیبا مینوبسی، خیلی زیبا، حتی این احساسات نازیبا رو هم زیبا مینویسی. همیشه عاشق نوشته هات بودم، ولی بغضم میگیره وقتی میدونم همه ی اینا توی دل خودته. کاش فقط متن های ادبی زیبا بودن، همین! نمیدونم چی بگم، بعد از خوندن آرشیوت، البته الان برات خوشحالم، چون بالاخره از بلاتکلیفی و تردید شاید بهتر باشه. امیدوار بودم و دعا میکردم زندگیت همونی بشه که دوس داری، ولی اگه شدنی نبود، الانم آرزوم برات همینه، زندگیت بشه همونی که دوس داری عزیزم. خیلی دوستت دارم و واقعا دلم توی این مدت برای خود, دوست داشتنی ت و برای نوشته های فوق العاده ت تنگ شده بود. ولی ای کاش خوشحال میدیدمت، خوشحال, خوشحال. امیدوارم زود, زود، خوشحال, خوشحال ببینمت. آی لاو یو زیبای من. [ماچ]

سحر

وای که این شکلک [ ماچ ]! چقد بیخودی خوشحاله! شما ببخشینش! [ناراحت]

نیلوفر

به منم یه ماچ خوشحال میدی ؟ [ماچ][نیشخند]

سحر

اولدوز جونم، واقعا ببخشید که نگرانت کردم. ممنونم دوست خوبم که با اینکه هیچ وقت همدیگه رو ندیدیم، انقدر به من لطف داری، این برای من خیلی ارزشمنده. تو خوبی، تو مهربونی. راستش هر وقت میومدم بیام نت، انگار یه چیزی جلومو میگرفت، شاید یه جور دل زدگی، یا حتی ترس. اتفاقا خیلی تو فکرتو بودم. همش دوس داشتم بیام وبلاگت یه خبری از خودم بهت بدم، ولی هر کاری میکردم، دستم به باز کردن صفحه نمی رفت. خلاصه ببخشین. امیدوارم درک کنی که میدونم درک میکنی. [لبخند] البته الانم همچنان همون حس رو دارم، ولی فعلا که تو باعث شدی سکوت مجازی مو بشکنم! دوست دارم دوست خوبم. [ماچ][قلب]