وبلاگ نویسی و خود واقعی من

زمانی که نوشتن در اینجا رو شروع کردم همه انگیزه م این بود که جایی برای خالی کردن اون چیزهایی که توی دلم هست و تو دنیای واقعی نمیتونم بیان شون کنم یا فکر میکنم مردم نخواهند فهمید... قضاوت خواهند کرد... و .. .. داشته باشم.

که جایی باشه که مردم نشناسند ام و بتونم با خیال راحت همه ی اونچیزی که احساس میکنم رو بریزم اینجا و احتمالا ببینم آیا کسانی هستند که  بر خلاف آدمهای واقعی دوروبرم منو درک کنند یا نه حتی تلنگری بزنند.

بیش از یکسال میگذره... تا چندی پیش بیشتر دغدغه های من و دردهای دلم برای کسی بود که  با اینکه کنارش بودم و فریاد میزدم براش احساس م رو و فکر م رو ،اما انگار که کر و لال بود انگار که زبان مرا اصلا نمیفهمید... این شد که اینجا رو  ساختم تا حداقل جایی برای خالی کردن حرفهای دلم داشته باشم.

بعد ها فهمیدم وقتی با او حرف میزدم وقتی سعی میکردم به او نزدیک شوم همه ش حواسم به این بوده که خوب حالا چی بگم چطوری رفتار کنم چطوری بهش نزدیک بشم حرفم رو بهش بفهمونم و طبیعی بود چون مدام از طرف او قضاوت میشدم. میترسیدم...

اما اینجا ... اینجا خود خودم بودم چون قرار نبود کسی منو قضاوت کنه یا حد اقل او نمیدید تا بخواد قضاوت کنه.

بماند که چطور و چگونه وقتی روی طناب جدایی ایستاده بودیم ، او همه ی حرف هایی که اینجا و جاهای دیگر مثل کاغذ پاره های لای کتاب هایم  نوشته بودم را خواند .حرف هایی که از ته قلبم و بی کنایه و بی هدف بودند... فقط حرف های دل بودند... و باز هم بماند که غیر از اینها چه چیزهایی باعث شد ما به برگشتن و ساختن فکر کنیم... اینها بماند

حرفم این است که

تازگی ها دارم به این فکر میکنم چرا نباید بتونم همیشه و همه جا همینقدر بی پرده باشم ،خودم باشم... با شجاعت تمام... کاش...کاش آدمها یاد میگرفتند کمتر قضاوت کنند ... باید سعی کنم از این به بعد کمتر قضاوت کنم. اینطوری فرصت اینو به آدم ها میدم که بتونن خودشون باشن.

زمانی هیچ آدم واقعی زندگی واقعی م منو اینجا نمیشناخت .هراس داشتم از اینکه آدمها ی واقعی ته قلبم را ببینند. اما الان تصمیم گرفتم کمی تمرین کنم. تمرین شجاعت... آدرس وبلاگ ام را به چند تا از دوستانم دادم ضمن اینکه بابک(همسر) هم همیشه دنبال   میکنه نوشته هامو... و تصمیم دارم بیشتر بنویسم. شاید دلیل اینکه از چند ماه پیش کمتر اینجا مینوشتم همین بوده. قلبم لو رفته بود...

میخوام تمرین کنم بتونم خود واقعی م باشم نه توی این دنیای مجازی بلکه تو واقعیت هم.

 

/ 3 نظر / 11 بازدید

hhmmmmmm

ترمه

عرض سلام...سپاسگزارم از حضورتون در وبم...امامتوجه کامنتی که لطف فرمودید نمیشوم "جبرمطلق "ینی چی؟ میشه تو ضیح بفرمایید...در ضمن نام نویسنده را " ulduz " نوشتید...شما ترک هستید؟[تعجب][متفکر][لبخند] . . می بخشید در پست ثابتتون،کلمه "مطمئن" درسته.[خجالت]

نازنين

سلام. اين يكي از بزرگ ترين درساييه كه از زندگي گرفتم و هميشه هم برام مفيد بوده: هر وقت خودم بودم و سعي نكردم نقش بازي كنم اطرافيانم بهتر منو پذيرفتن و بين غريبه ها هم بهتر جا افتادم و كارم پيش رفته. اميدوارم شما هم بتونيد اين قضيه رو بازم تجربه كنيد و بهترين استفاده رو ازش ببريد.[گل]