شهر من

شهر مرا ابرها در آغوش گرفته بودند...جاده...و دشت های لخت اطراف جاده...مستقیم می آمدند توی دل ابرها... می آمدند  تا مرا به تکه ای از رمین برسانند که آنجا راحت تر نفس میکشم...

اینجا آنقدر آرامم که...آنقدر که باکی ندارم اگر همین لحظه مرگ مرا بپذیرد و زیر همین خاک تا ابد آرام گیرم.

ده سال پیش زمانی که زادگاه ام را ترک میکردم... میرفتم تا دنیاهای جدیدتر و بزرگتر را تجربه کنم ... معنی زادگاه را به خوبی امروز درک نمیکردم...

نمیفهمیدم آسمان همه جا یک رنگ نیست ! آسمان همه ی جاهای دیگر  دنیا یک رنگ است و آسمان اینجا یک رنگ دیگر!

یک تکه از من همیشه اینجاست...

/ 1 نظر / 7 بازدید
مازیار

گاهی عمیقا مایلم ماهی باشم ماهی حافظه اش هشت ثانیه است بی هیچ خاطره ای!!